پارت چهل و پنجم :

| احضار / The Summons |

***
«روستوک، آلمان شرقی، زمستان ۱۹۸۸»
گروهبان، دستش را بالا آورد و با اشاره به سربازانی که در مقابل تیرک‌های چوبی صف کشیده بودند، فریاد زد:
- آماده!
سربازان سیاه‌پوش به محض شنیدن دستور، اسلحه‌هایشان را بالا آوردند و پنج زندانی مقابل خود را که به تیرک‌ها بسته شده بودند، نشانه گرفتند.
سلستینو سانچز، بر بالای ایوان ایستگاه نظامی ایستاده بود و در ح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    لاورنتی مثل مترسک سر جالیز اونجا چی میخواد؟فک نمیکنه یکم اضافه است؟

    ۶ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    داره به وظیفه‌اش عمل می‌کنه بچه 👀

    ۶ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    حالا اصرارش رو برای اینکه میگفت میگل دیوونه تره رو میفهمم😂😂

    ۶ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    😂😂

    ۶ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    پدرش عجب پیشگویی بود خدابیامرز

    ۶ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    سلستینو اعجوبه‌ای بود... از پسرش معلومه 😂

    ۶ روز پیش
  • اکرم بانو

    1

    این دختره چشم عسلی ازکجاپیداشد، چشم دومینیکا روشن👀

    ۶ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    👀

    ۶ روز پیش
  • سارینا

    0

    ارینا از الان خیلی رو مخهه ،حددیثث این چه کاری بودد این رو کجای دلم بزارم

    ۷ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    حالا کجاشو دیدی😈

    ۷ روز پیش
  • سارینا

    0

    مشتیی ۵سالل هم خوابب،حداقلش یه شب استراحت میدادی، اگه بدونن تو ۵سال هم خواب داشتی بعد میگفتن که فک نکنم زنی از پیشت گذر کرده باشه،دیگه اون آدم سابق نمیشن

    ۷ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    بابا این بچه مگه چقدر مسکو بوده توی این پنج سال؟ در حد یکی دوبار 😂

    ۷ روز پیش
  • سارینا

    0

    نیکا بیچاره بین دو تضادهای مهم زندگیش گیر کرده، آینده و گذشته که قراره هر کدوم به نحوه ایی به فناش بدن ،اکس و نکس، مدودوف،پدرخوانده ،این بچه چقدر باید تحمل کنه،خاکستری بودن از نیکا میباره

    ۷ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    خاکستری؟ به نظرم که جزغاله شده 😂

    ۷ روز پیش
  • سارینا

    0

    اینا از قبل برنامه ازدواج شون رو چیده بودن،اینا چه آینده نگری کرده بودن ،تامرحله عروسی رفته بودن فقط تولید بچه رو نگفتن

    ۷ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    اونم به وقتش 😂

    ۷ روز پیش
  • سارینا

    0

    واکنش نیکا:من بهت اعتماد کردمم ،اون لحظه آهنگ شروین اومد تو ذهنم🤣🤣

    ۷ روز پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۷ روز پیش
  • ماهی

    0

    عمیقا عاشق افکار بابای میگلم، اصلا به به اینو می گن برنامه ریزی برای آینده. عاشقتم مردد🤣🤣🤌🏻

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    مرحوم زیادی رمانتیک بود

    ۲ هفته پیش
  • ثمین

    0

    خیلی جالبه واقعا اکست و نکست جلوت بشین ازت بازجویی کنن اه کرونا چرا سیک زابکوف مادر زنده رو نمیزنه؟

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    کرونا هم به زودی تشریف‌فرما میشه

    ۲ هفته پیش
  • ثمین

    0

    اون موقع خودمو سر دکمه ها *** کردم الان سر کرونا😂 عه گفتم دکمه،پارت دکمه ای نمیدی؟

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    دارن دعوا می‌کنن من چجوری دکمه باز کنم آخه :/

    ۲ هفته پیش
  • ثمین

    1

    پرش به آینده بزن😂😂

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    دیوونه 🤣

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    2

    سانچز عزیزم حیف شد این دوتا رو کنار هم ندیدی که چقد کنار هم قشنگن😭

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    2

    آره خیلی قشنگن مثل سگ و گربه افتادن به جون هم😍

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    خیلی رمانتیکه واقعا 😜

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    آره کم مونده روی هم اسلحه بکشن که اوه... قبلا کشیدن 🤣

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    0

    خسته نباشی سایا جون پارت قشنگ و خفنی بود البته آرینا و لاورنتی که شخصیت های منفور بودن حضور داشتن که باعث نشد دلم خوش باشه😬

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم ♥️ باید آرینا رو دوست داشته باشی به من چه

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    1

    تیر خلاصو زد میگل پس هدف اصلیش همون انتقام گرفتن از زابکوف بود..وای یاد سانچز میوفتم غمم گین میشه😭

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    سانچزهای رمان من کلا مظلومن، مثلا میگل 🤧

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    0

    ولی به خدا الان سر هرکی جز میگل میفهمیدم پنج سال با کسی جز نقش اصلی خوابیده خودمو میکشتم رمانو ول میکردم هزار تا فحشم نسار پسره میکردم ولی میگل نمیدونم باهام چیکار کرده زیادی اپن مایند دارم برخورد میکنم با این قضیه اصلا مسخ شدم🤣 به هر حال نیاز زندگیه دیگه میدونی.. عامم..

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    خب دومینیکا هم با بقیه بوده 😂 مثلا با لاورنتی و یا حتی اوایل رمان رفت هتل بعد از مأموریت ترورش... یادتون نیست 😑

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    0

    یادمهه ولی نیکا خانوم رو چشم ما جا دارن اصلا ما تو زندگی ایشون دخالتی نمیکنیمم🤣

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    گناه آقا میگل چیه پس 😂

    ۲ هفته پیش
  • Nina

    0

    پسر باید حیا داشته باشه💅🏻

    ۲ هفته پیش
  • حدیثه شهبازی (saya) | نویسنده رمان

    بی‌حیاشم خوبه 🤣

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️